چند وقتی که بابا یه طوریه .
حواسش خیلی جمع نیست.
البته خیلیا توی موقعیت من خیلی فکرا میتوننن بکننٰ اما مهم اینه که فکر نکنم.
خب نمیکنم.
فقط مراعات میکنم.
دیگه هم نمیگم تا کی؟
تا کجا؟
دیگه اون حس مزخرفو ندارم.ازوقتی فهمیدم که میتونم کوچمونم تختوابم فرض کنم و به زندگیم ادامه بدمو قدمامو بردارم.
خب این بحث تمومه

میمونه اون کسی که فکر میکردم ازش خوشم میاد.
هرشب میدیدمش خب.البته با یه هندزفری توی گوشم.
از وقتی بدون هندزفری امٰ  خیلی فرق کرده تصوراتم.
می بینم لش تر ازونیه که فکر کنم...
پس همون آی لاید هیم خودمو میچسبم.
آزاده میگه یه پارتنر پیدا کن.تنهایی اذیتت میکنه.
هرچی فکر کردم معادلاتم با حرفاش درست نشد.شاید فردا باهاش حرف زدم.
چون من اصلا نمی تونم با چادری که سرمه کاریو بکنم که نباید بکنم.یعنی ازم انتظار نمیره.ازون طرف بابام.نمیتونم بذارم اون دختر قهرمان به خاطر یه سری مشکلات هورومونی تو ذهنش خراب شه.
آزاد میگفت که برای آیندتم خوبه.
نمیدونم.
بیخیال بابا.

امروز یه مزاخم داشتیم 
بعد از سااااااااااااااالها "!
عجیبه.
خواهرخانومی میگه عاشق داستانای پلیسیتم.
میگم احتماله.
بیخیال اینم.طرف تابلو بود خودشم دستپاچه شده.
پنجاه درصد احتمالا آشناس.

به درک!
همه چی.

نمیشه برم سفر؟
یکم تجربه تازه میخوام
دلم تازگی میخواد.
آدمها ذاتن کله شقن راستی<

ـــ
بعدا نوشتم:
راستی چقدر همه میونشون با اسلام و عزاداری بد شده.
چرا؟

فکر کنم از یه تایمی به بعد همه چی فیک شد.
اشک ریختنامون
خواستنامون..

بیخیال.