بهترین قسمت به گند کشیدن خودم خط خلسه رفتن و خوندن ممتد بود.

الان صدای آمبولانسو بیب و بیب و بوووب بوووووب و بَبووو بدجور رو مخه.

یعنی کی حالش بده؟

یعنی کی الان داره میسوزه؟یا تصادف کرده؟

همیشه ازین صدا میترسیدم.

و از یه روزی میرسه که هیچوقت کار به اینجا نمیکشه که این صدا  رو بشنوی .

من نمیذارم.

یه وقتایی هست آدما یهو میرن تو فاز یه چیزی و نمیتونن از دستش خلاصی پیدا کنن.

میشن معتادش.

نمیدونم علتش چیه.یا شایدم میدونم حسش نیست تجربی وار بیان کنم.

این یه هفته ای که گذشت رو با فیلم شروع کردم و بدون فیلم تموم کردم.

خب یه اعتقادی دارم من که میگه"هفته ای که در پیش داری از شنبه اش پیداس"

خب من شنبه مو به گند کشیدم.

اما خب ازونجایی که متلکای ذهنم رو خیلی دیگه جدی نمیگیرم خیلی مقاومت کردم فیلم نبینم.


بیخیال 

میخواستم بگم من معتاد فیلم شده بودم الان خوبم.


خب این چند ماهی که میرم میدوام یه انسان باوجودی هست که

 من توی ذهنم جلوش زانو زدم چشامو الماسی کردم بهش چشم دوختم و این حرفا و تحسینش میکنم.

که چون شبا دیر وقت ورزشمو تموم میکنم وایمیسته مراقبه که من اول برم خونه و بعد اون بره.

مراقبه کلا.

تنکیو بشر.


و اینکه رسیدم به نقطه ای که گفتم لعنت به تو کشور و خم شدم روی صندلی میزتحریرم و با خودم گفتم 

چرا باید توی این کشور لعنتی باشم که همه چی تحریمه.

یعنی چی باعث شده نتونی از آسون ترین خدمات گلوبال استفاده کنی؟

یعنی اگه دینتو تسلیم کنی اوکی میشه؟

یا خودتو بفروشی و بگی من بردتونم، تحریما تموم میشه؟

یا اگه مثل افغانستان هر ساعت آماده این باشی که اشهدتو بخونی ، همه چی حله؟


من فکر کردم به اینا و به این نتیجه رسیدم که خیلی عصبانیم . ازینکه نمیتونم ثبت نام کنم توی یه سری سایتا.چون ای پی مون توسط غیره وغیره تحریم شده.و من باید عین یه آب روان خودم یه راهی باز کنم.

واقعا آدم تا مغز استخونش میسوزه.

ازین که یکی زلف طلایی تر از توکیلومتر ها دورتر میتونه و تو نمیتونی.

نمیدونم چی شده حالم ازین مملکت بهم خورده 

نمیدونم چی شده که هر چی معادله میبافم که نه من خوشبختم اینجا بقیه جاهام مثه ایرانه، یه جاش میلنگه و میزنم توی سرم و میگم احمق کیو گول میزنی.

اون عینکو با وایتکس م بشوری همینه.

خب نه میشه تظاهرات کرد نه میشه با عصبانیت چیزی رو درست کرد.

پس بمون و عصبانیتتو جهت بده تا حال اونایی که باعث شدن اینطور شیم رو بگیر.


خیلی عصبانیم .خیلی...

نیما توی امریکا بهش خیلی خوش میگذره.

تعریف میکرد نیکو همسن من بود میخواست کار کنه میرفت لباسا را از خشکشویی تحویل صاحباش میداد.

خب چی باعث این میشه من نتونم حتی از این راه پول درارم؟یا برم یه کار خیلی خیلی ساده بکنم؟

ترس از تجاوز؟

وقتی که با پول دریافتی میزون نیست؟

...

حتی یه مدت زده بود سرم که برم دست فروشی کنم.یعنی برم بساط پهن کنم کارای هنری مو بفروشم.

وای خدایا چقدر من از ذوقامو از دست دادم واسه این که تصور کردمو  وتصور کردم و به این نتیجه رسیدم که بهم تجاوز میشه و وای و وای و وای....

باید درستش کنم این مسعله رو که همش ترسیدم رویاهامو واقعی کنم.



چرا منم دارم مثه بقیه ناامید میشم از کشور؟

منی که خدای امید و خوش بینی بودم؟


لعنت


حالا باید منتظر فیلتر باشم که چیزی که توی دلم بود رو گفتم.

حقی یکه یه امریکایی داره...میاد مینویسه و تو میخونی و برای دوستات تعریف میکنی

اما تو نداری درحالی که اون نمیاد و بخونه و برای دوستاش تعریف کنه.


f*SOCIETY