نمیدانم چه شد دیگر نیامدم بنویسم.اما این روزها قابل مقایسه نیستند با آن روزها.

خیلی خوب شدهاند.می دانم چرا.

نمیدانم چه بگویم...

نمیدانم چگونه ریسمان هارا ببافم تا نقشی شود که علاوه بر خودم بقیه هم لذت ببرند.

میگذارم خودم خالی شود.

وقتی آن طناب نامریی بین من و او گسست،هیچ نشد..

حوصله ادبی نوشتن ندارم آقا(+_+)

هنوزم باورم نمیشه من گذشته ای با اون اشتباه به اون گندگی داشتباشم.امیدوارم برای اون تموم شده باشه.چون برای من که اصلا شروعی نبود.

+

از تونل وحشت میگم 

آقای لیدری که اون باشه، 

خب آی لایکد هیم.

همین.

مثه همه آی لایکد هیم های زودگذرم.

احتمالا شاید البته ممکنه.(-_-)

+

به درک هرکی خوند،خوند.

سرویس جاسوسی آمریکا هم باشه،باشه.خب که چی.مثلا باید مریم مقدس باشم چشم بدوزم به مولکولهای اسفالت؟

نوخیر.

منم خوشمیاد.اصن برو به همه بگو.

من دارم با کی بحث میکنم؟

+

توقعی که از خودم داشتم بیش از حد بود.توقع یه مریم مقدس بودن،جاودانه ژولیت بودن برای هدفهای پیش روم.

سعی کردم خودمو آزاد تر کنم.

بیرونم رو محدوکردم.هر لباسیو نمیپوشم.هر طوری نمیخندم.خلاسه گاردمو بالا بردم.اما برای خودم.

و اینطوری از عقده های یه دهه هفتادیه وسطه یه مشت آدم به اصطلاح مدرن و روشنفکر و عاشق عشق و حال زندگی کم کردم.

ریحان خواستگار پیدا کرد که با طرز فجیعی ردش کرد و خودش عاشق پسرهشد.پسر ی معکوس و معمولی تر از خودش.

من از جن جان خوشم اومد.ولی چون حس میکنم اینجور علاقه های جیگر پسندانه وقت تلف کردن و فقط یه غریزه برای ارضای تولید بشره،جدیش نمیگیرم.

سخت در تلاشم اموال جمع کنم.

سخت در تلاشم زندگی تنهایی داشته باشم.

با فامیلم به طرز داغونی قطع رابطه کردم.نه مادر،نه پدر.

یعنی نه طرف مامان اینا نه طرف بابا اینا.

خب خاله جان که مرتبا درحال شستو شو و اویزون کردن منه.

تکلیف بقیه هم که روشنه.

موندم و خودمو یه چشمه جوشانی که رو به خشکی بوده و دوباره باید احیا شه.

موندم خودم و شناختم از دنیای انسان های ادم بزرگ نما که نمیدونم.امیدوارم قبل از تبدیلم بهشون،دار فانی رو وداع بگم.

چادری شدم.

جزییاتو نمیدونم در مورد چادر چطور بگم.سوالی بود جواب داده میشه اما.

راستی امروز یه پسره بهم متلک انداخت.بهم برخورد.چرا واینسادم بهش بگم؛

ببخشید مثه بقیه لباس نمیپوشم که شما تو ذهنت منو به گند بکشی.

دارم گرگ و میش رو میبینم.چقدر کریستن استوارت نگاهش نافذه.چقدر نگاه سنگ کنندشو دوست دارم.دختر یعنی این.رُل مدل منه..

وادوارد.یعنی رابرت پتینسون.خب چیزی ندارم بگم جز اینکه صورت مهربونی داره.

و لانتوری؛

خب باشه.فهمیدم متفاوتی..