صبح یادم افتاد چه خوابی دیدم.

خواب دیدم که اونجا بودم.انگار واقعا بودم.سبزی کوهها بیش از حد واقعی بود.و من باور نکردم.و گریه ام گرفت. ما یک گروه بودیم.و گفت،انگار واقعا که میگفتن تو اینجا رو دوست داری واقعی بوده.

داره یادم میاد

قبلش توی ویلامون یعنی خونمون، توی شمال مار دیدم.و بابا که حالش خیلی مساعد نبود.بعد هم خودمو دیدم توی یک ماشین که داشت از جاده ها عبور میکرد،اول باورم نشد.خوب نگاه کردم.خیلی واقعی بود.خیلی.و رسیدیم به یه جایی...یادم نمیاد...انگلیسی صحبت میکردیم... یادم نمیاد...سه نفر بودیم....

رفتیم یک جایی، تشکر به زبونشونو بلد بودم...گرگ و میش بود انگار...یادم نمیاد...


حس این خواب هنوزم اشک تو چشمام میاره.

جایی که وقتی حس کردم توشم،متاسف شدم که نتونستم زبونشونو بفهمم.

یادم نمیاد.


میگن اگه خوابی رو داشت یادت میرفت توبه کن.

خدایا توبه.

یک ساعت پیش خوب یادم بود.

خدایا من اون خوابو دوباره میخوام.


کنار بالشتم یک خودکارو دفتر میذارم از این به بعد.


چرا یادم نمیاد؟

_____

الان خیلی عصبانی ام؛

لعنت به فراموشی

لعنت به اینکه نمیشه یه سری چیزا رو نگه داشت.

من 

اونو میخوام

____

الان دارم امید به خودم میدم؛

من هنوز یادمه اون خوابی رو که توی ابتدایی دیدم.

این هم یادم میمونه.

در طی روز فلش بک میشه یادم میاد.

_____

تضمین برای خودم؛

خدا جون،

بیا معامله کنیم.

علاوه بر هزار،

یه چیزی برسه به اونی که تو میدونی بیشتر از همه نیاز داره.

لازمش دارم.

لطفا برش گردون