یه مدتی رو گذروندم که همه ی خصلت های بدم عین یه تاول ترکید و داشت کم کم زندگیمو عوض میکرد.

ایمیل زدم به یکی از این سایتای مذهبی،گفتم دارم عوض میشم.

انگار لازم بود عوضی شدنمو جدی بگیرم تا همه چی خود به خود درست شه.

الان بهترم.مثل قبل دوباره نفرتمو دارم میریزم تو خودم.

حالت قبلمو دوست ندارم.ارامش داشتم اما مقطعی بود.هی باید طوفانی میشدم تا ارامش پیدا کنم.دوست نداشتم.

داشتم سعی میکردم اون خودِ خودِ درونیم باشم اما دیدم بدون نگه داشتن خودم از یه هیولا مزخرفتر میشم.

الان میخوام یه ترکیبی از قبل و الانمو درست کنم.خیلی سخته.ولی کم کم میتونم.باید بهش فکر کنم.

و اینکه یه دغدغه دارم.

توی تابستون میخواستم برم پیش عمو اینام.ولی اگه طبقه سومشونو ندن بهم چیکار کنم؟

طبقه همکفش خیلی به مذاقم خوش نمیاد.خداکنه قضیه تابستونم حل شه.

بعدش میمونه قضیه خوابگاهم.

:)))) چه زندگی پر پیچ و خمی.خداکنه یه چیزی ازم درآد حداقل 

برا همه ارزوی سعادت میکنم