هوا گرمه یا من تب دارم؟

چرا آدما فکر میکنن میتونن در مورد زندگی من قضاوت کنن!؟

چرا دلم براش تنگ شده؟

چرا من معتاد شدم؟

چرا این روزا خسته میشم انقدر؟

چرا دارم عوضی میشم؟

چرا دارم بی احساس میشم؟


هوا گرمه.من تب دارم.بازم صبر میکنم تا بدنم خودشو اداپته کنه.


اونا آقازادن.باباشون روحانی بوده، منم نمیدونم چطوری بزرگ شدن.اما توقع دارن تا سی سالگیت یه آدم ساکتی باشی که هر چی گفتن، هیچی بهشون نگی.حالا منم تا تونستم باهاشون دعوا کردم.و اونا به خودشون اجازه دادن به من توهین کنن.واقعا جالبه.پدرشون انسان روحانی ای بوده،خودشون فقط ادعان.خیلی حرفا هست بهشون بزنم.به کسایی که هر فصل یکی رو مد میکنن.بابا میگه جوابشونو نده.اما من آدمی نیستم که بخوام روی سیاستای کوته فکرانه ی اونا سرپوش بذارم.

تصمیم گرفتم دعوا کنم با اینا.داد بزنم سرشون.

اما یه حسی میگه "عوض میشی"و من فکر کنم بهتر باشه رهاشون کنم. رهاشون کنم توی جهالتشون.


خوابتو دیدم.بودی و مثل همیشه کم محلی میکردی.:))

فکر کنم جا بخوری وقتی ببینی چقدر عوض شدم.


واسه اینکه میخوام فرار کنم.از خودم.از خستگیام.از دردهام.از همه چی میخوام فرار کنم.پس معتاد شدم.


واسه اینکه دخترم.واسه اینکه کمخونی دارم.


واسه اینکه پرهیز نمیکنم.واسه اینکه به احساساتم اجازه میدم بروز پیدا کنن.


چون یه موجود زنده رو دفن کردم.چون دارم مرگو برا خودم، خیلی ناخودآگاه، عادی میکنم.





خوب بود.

یادم اومد چرا زندم.