بابای من آدم خیلی مقاومیه.

اونقدر مقاوم که کارای خیلی بزرگی میکنه.و من امروز به این ایمان پیدا کردم. 

ایمان به پدری که با وجود ازدواج بدون علاقه اش(احتمالا) جلو میره.پدری که یه تنه خیلی کارا رو انجام داده.پدری که برادر خواهرشو مثه زن و بچه اش حساب میکنه و خرجشونو فراهم میکرده یه زمانی(شایدم الان هم اینکارو میکنه و من نمیدونم)،پدری که سالها تنها زندگی کرده.پدری که زندگی براش روی درداورشو نشون میداده ولی بازهم کم نیاورده.پدری که غم زن بابا داره.پدری که غم بچه هاشو استخونی حس میکنه.پدری که تنهای تنها با زندگیش حال میکرده، و حالا هم میخواد بچه هاش کسی بشن.بچه هایی حاصل از یه ازدواج شاید اجباری.پدری که از بچگی تو سختی بوده.

نمیذارم. مطمئن باش.

پدر من تصمیم دارم تنها باشم.پدر من پرواز میکنم و تو رو هم با خودم میبرم.


بابا من تصمیممو گرفتم.هدف داشتم اما تو در اولشی.

کاری میکنم حس کنی بهترین دختر دنیا رو داری.دنیات واقعا دنیاس.

پدر،

من امروز درک کردم که گذشته میخواستی پرواز کنی،اما خواهرات مجبورت کردن با مامان ازدواج کنی.ازدواجی که شاید تلخ بوده،میگفتن بی علاقه بوده.یه ازدواج از پیش تعیین شده.پروازتو متوقف کردی.زندگیتو گذاشتی برای ما.

و حالا منم زندگیمو میذارم برات.

من دختر خودتم.حتما منم ژن تحمل سختی های فراونی که تو داری رو دارم.

بهم گفتی مثل خودم دوست داری تنها پرواز کنی.

خودت نفهمیدی، ولی کم کم چشمم باز شد با این حرف.

پدر،من توی بهارم.تابستون تو راهه.

درسته یه چیزی مجبورم میکنه که تصمیم گرفتم تابستون رو خوش بگذرونم.اما نه.میخوام اون کارو بکنم.میخوام شروع کنم.

لیمو هست اما ازش لیموناد درست میکنم یا شایدم موهیتو.

نه میذارم درد بکشم نه میذارم توقف کنم.

تا موقعی که از خستگی غش نکردم واینِـــمیســتم.


پدر،من به خودم یه مهلت دو ساله دادم.

خدایا کمکم کن انجامش بدم.