اصلا مهم نیست که نیما اشک میریزد و چند دقیقه بعدش میخندد. اصلا مهم نیست که چرا گریه میکند.

چرا او باید از اشکهایش عکس بگیرد؟

مگر یتیمی است؟

نه او فقط دلش تنگ میشود.

من هم دلم تنگ شده.

اما هفته ی بعد یادم میرود.

او فردا یادش میرود.

اما اخر همه یک جا میرویم.

اصلا مهم نیست من چقدر تلاش کردم مزخرف بنظر بیایم.

چرا تو تلاش میکنی مزخرف شوی؟

عکسهای اشکهایش را گرفته، برایم میفرستد.

متاسفم.

من حاضر نیستم ان چشمان اشک الودش را به یاد اورم که گریه ام بگیرد.

ازینکه چقدر مهربان و صادق در جمع ما گریه کرد،ازینکه چقدر چشمهایش زیبا بود.

و ازینکه چقدر یک سری ها بیرحمند اشکها را نمیگذارند بر باد زمان برود،اسیر مسخره بازی هایشان میکنند. اسم این خاطره است. خاطره ای برای ذهن هایمان.

همین و بس.