هرکی به پستـم میخوره،آدم بیخودیِ.یا همه بیخودن که من میخورم به پستـشون.


خسته ام.

درونم خیلی آشفته اس و حس میکنم راه حلم هیچ کمکی بهش نمیکنه.

در حال حاضر هیچ چیز نمیتونه خوشحالم کنه و فقط میتونم فراموش کنم.

ابن دیگه چه حالت ِ مزخرفیه که اومده سراغ من؟


یه روز صبح از خواب بلند شدم، از خودم پرسیدم؛

اینهمه امیدِ من به چی ختم میشه؟

اون روز ناامید همانا و درگیری من با خودم همانا. 


از خستگی میترسیدم و حالا داره بهم غلبه میکنه.

کاش ما آدما ربات بودیم