شفاکــــار ِ من تنهاییمه.

تنهاییِ باقی مونده از نوجوونی پرفراز و نشیبم.

نوجوونی ای که دستخوش تغییرات همه طرفی شد.

من بودم و زندگی.

فیس تو فیس...

دندون در برابر دندون...

تفکرم جلا داده شد.



یه پستی توی وبـ یکی از دوستان خوندم راجع به حریم

؛؛

وقتی عمه خانومی از سفر برگشت،

لپ تاپش رو داد دست من.

توی آشپزخونه داشت بقول خودش سنِتایز میکرد،

اومد کنار من بشینه،فیس بوقی رو کـ برام درست کرده نظاره کنه

و یهو انگار یه چیزی یادش اومد،رفت کنار و من رو با لپ تاپش تنها گذاشت.یه حرفی هم زد،یادم نیست دقیقا چی بود.گفت"خصوصیه،یا شخصیِ.."حیف:(

و شد اولین درس رعایت کردن حریم بقیه.

قبل از اون اصلا به دایره فردی اشخاص توجه نداشتم.

اون کار عمه خانومی،قابل تقدیر بود.



نیما چند روز دیگه میاد تهران.

خیلی هیجانزدم تا ببینمش.

ولی سرم زیر گیوتین بره توی حضور بقیه فـک ها نمی بینمش.

ناگفته نمونه این انزوای من، محدود شده به تِسی،حُسین عمو،و سوزی و فاطی عمه.

احتمالا صبـ زود ازخونه بزنم بیرون، میتونم موقع ورزش کردن ببینمش:)

امیدوارم مثه خواهرش چاهِ توالت ِ حیاط خونه شاه نشده باشه:)

و اینکه مثه اجیش ماتحتو به منظر عموم نذاره.

اصـن از همون دور میبینمش:|

امن تره.



یه چیزی میخواد ته دلم،ولی نمیدونم چیه.

یه چیزی وقتی به نسبت 3/4 روزای سخت به لحظات خوش فکر میکنم،

میاد سراغم.


عمو رو کی میبینم؟

سال دیگه؟

یا دو سال دیگه؟

عادت ندارم بیشتر از یه سال نبینمش.

لعنت به کسایی که دوسشون داری و حالیشون نیست.