من مانده ام  و یک دنیا سوال 

من مانده ام و یک دنیا شک

خط پشت خط تفکر میخوانم،اما حل کردن انسان ها انگار دارد خارج از کنترل میشود.معادله هایی که هر دقیقه ضابطه عوض میکنند و من می مانم و هق هق از پیچیدگیشان.

اصلا میخواهم همه ی گره های دنیا را بندازم پشت پایم.

الان

میخواهم خوش بین شوم.

اینکه بالاخره، یک روز، تمام این تحمل ها نتیجه میدهد.

من با لبخند به دنیایی زل میزنم که برایش جان کندم.

میدانم میشود.

فقط یک چیز آدم را از معنویت وجودی اش دور میکند و آن خودِ آدم هایند.

آدم هایی که گاهی جلویت را میگیرند تا به منظره های بی نظیر نگاه کنی.

من میمانم و گیتار و رنگ.

من میمانم و جاودانگی و خورشید.

من میمانم با لبخندی که تهش بهشت است.

فقط زمان میخواهد.

فقط قربانی میخواهد.

من باور خودم هستم.

 باوری که با شتاب دارد جان میگیرد،دارد تکامل می یابد.

و هیچ کس جلودار من نیست.


همه هستیم.