حتی اگه درخواست مهاجرتشم اکسپت کنه،نمیتونه بره. مطمئنه که اکسپت میشه.خیلی زیاد.بهم میگف اگه درخواستمو قبول کنن،میرم با بابک میریزم رو هم دو تایی بریم.چون از طرف من همه چی اوکی ِ. 

بهش میگم تو اینجور آدمی هستی که حتی اگه اوکی شد کارات،سرتو بندازی پایین بدون مامان و بابات که انقدر دوسشون داری از ایران بری؟تو انقد دل و جرات داری وقتی اینهمه سال توی یه خونواده سنتی بزرگ شدی،حالا میخوای بری به مهد"آزادی"؟اصن کششِ اینهمه تغییر رو داری؟

درستو چیکار میکنی؟


سوالایی که ازش پرسیدم،جوابش سکوت بود،بعد گفت؛

از این جهنم بهتره.آزادانه تر دیوونه بازی درمیارم برای هرکاری.هیچکس گیر نمیده که چرا فلانت بیسان شد!چرا اینکارو نکردی!نه، تو اینکارو میکردی بهتر بود!

اونجا که میری زنده میمونی تا زندگی کنی.اما اینجا باید پول داشته باشی تا زندگی کنی.اونجا خود واقعیتی بدون دروغ.ینی مجبوری خودت باشی.چون همه خودشونن


دیدم راست میگه،استعدادایی که خیلیا بهم یادآوری کردن...خوشحالیایی که نتونستم بکنم...دقایقی که.. رفتن...

عموم رفت،مریم رفت،آمنه که راحت سیتیزن شد،مونام که داره میره.


بهش گفتم،دلم روشنه میری.لبخند واقعی ای تحویلش دادم.

گفت،تو اینجا چیکار میکنی؟

.

.

_______

دلم میخواد یه تنه خیلی چیزا رو درست کنم.هه هه 

هه هه.


ازین که بگن 

عزیزم،چشماتو ببند میخوام سیلی بزنمت،

خیلی بدم میاد تا اینکه بخوان

نگفته بخوابونن تو گوشت.


+بابا گفت نیما داره میاد.خب مثلا من برم بهش چی بگم؟

پسرعمه ای که هفت ساله ندیدمش.هــــــه...

اصن واسه چی میخواد بیاد؟

حوصله این یکی رو ندارم اصلا.

سیاست عین مثلثات میمونه (برای من)

اول تا اخرش فوشه.

اما یکی میگفت به مردم عرب میان پول نفتشونومیدن.واسه همینه پولدارن.

خیلی ستمه بخوام به منطقم بقبولونم همون چهل و پنج تاحقمه.

من پول نفت میخوام.

دایناسورا میدونستن اینطور میشه میومدن اینجا بمیرن؟