یک سری ها دارند دعوا میکنند،

یاد آنسال غفلتم می افتم که به بهانه رفتن و دعوا دیدن، رفتم دور نشین ها را ملاقات کنم.

(سرباز ها خیلی از خود گذشته اند،شب تا صبح بیدار میمانند.گاها عملیاتی هم پیش می اید.اینها خیلی سزاوارند.)

(همسایه مو بور ِ مان میرود سربازی.اصلا بعد از آن رسوایی نشد با پررویی بروم زل بزنم به رنگ چشمهایش و کیف کنم)

یاد عمویم افتادم که هرچند همدیگر را اندازه نخودکی دیدیم،اما چنان یادش هستم که انگار ده سال است در یک خانه بودیم.

عمویی که یک روز زنگ زد و من جوابش را ندادم.

یاد پسرعمه جان می افتم که آن موقع که بود،پلی استیشنش مهم ترین رویداد قرنَش حساب میشد،کلا ما را می انداخت زباله دانی مغزش.

به این فکر میکنم که چرا از تمام انسانهایی که باهاشان در ارتباط بودم،فقط فامیلم نگارِ ابدی دارند؟

رنگِ دوست زیاد ندیدم.

تازگی خواهرک میگوید "میخواهی بمیری؟" 

یکهویی مهربان شده ام.یکهویی وسط این همه هیجان فکر فلسفه چرایی تلاشهایم می افتم.

ماه کامل است.آرزو دارم.نه انگار.ارزو ها دارم.


یاد عمویم می افتم.در ترمینال منتظر بودیم برود.انگار امروز بود.

یاد پیاده روی سه ی ظهرم می افتم.تک و تنها بودیم.من و آسفالت و خورشید.چقدر هم خوش گذشت.

راستی چقدر هوس یک دوست ساکت را کرده ام که ظهر، در همان راهِ دوست داشتنی من، همراهم قدم بردارد. یکهویی گریه کند،با چشمان خیس نگاهم کند.بعد نگاهش برود سمت افق.انگاه من گریه کنم،بابت تمام غم های داشته و نداشته ام.

خالی بشویم.برویم بستنی نعمت بخریم،روی سبزه ها لم بدهیم،زیر آفتاب عزیزدلِ دوستداشتنی ِ فوق العاده ام،بستنی لیس بزنیم.گویی تمام خستگی ها با گرما ذوب میشوند و حس های جدید با سرمای بستنی نعمت شکل بگیرند.

حیف که خواهر از ان آدم هاییست که سرت را می جوَد هنگام همراهی.

خدایا یک نسل را می افریدی، نسل مسکوت ها.

این ها مکمل من بودند.

آخ که چقدر این شش ماه جذاب است.


دبیرستانی های دمِ خانه مان را که میبینم،با خودم میگویم.

دوران ابلهی شیرین...دورانی که اگر میفهمیدی زندگی چیست،قید خوشحالی را میزدی.

اما خوبی اش همین بود.نمیفهمیدی.کم کم فهمیدن خیلی نعمت بزرگی است.