صفحه شطرنجو که بچرخونی بازهم همونه،چه یه بار،چه صد بار.


{حالا هی شو آف کن.هی سرتاپاتو بکن"من از تو بهترم"}


(پیش نوشت؛من عاشق گربه هام.سر ظهری همچینی پهن میشن رو زمین، بنده به شخصه فکر میکنم مُردن!)


آرزو داریم.سنمون بالا میره.

بهشون میرسیم یا نمی رسیم.

[دارم روزهای بیست سالگیمو میگذرونم و هنوز هم حس میکنم خیلی کارا هست که باید انجامشون بدم.باید یادشون بگیرم.یه سری لحظاتی که بواسطه همون یادگرفتن ها،تجربه میکنم، مقصدم میشه.]

یه جمله ای رو خوندم...

All you wanna do in 20s is to do that sh..t, but you only chill

اگه وقتی سی سالم شه،میخوام برگردم به این دوران.فکر میکنم اگه از خوابم میزدم یا اگه این تکنولوژی رو دور مینداختم الان در موقعیتی بودم که بارَم برای تجربه های جدید تر، سبکتر بود.


خلاصه یه سری بدیهیات هستن که پیاپی میان تو ذهنم،و اثر یه سریاشون تا یه هفته بیشتر نیست.

کودکی،نوجوونی،جوونی،بزرگسالی،میانسالی،کهنسالی.

فرضا" هشتاد سال عمر میکنیم.

تا هیجده هم خوشیم، یه سریامون تا هیجده رو میگذرونیم که "بزرگ"شیم.

از نوزده به بعد میخوایم محور شیم.

از بیست و هشت، کار و سرمایه و دور و دور و دورهمیو....همه ی اینا ختم میشه به موی سفیدمون.


و چی باقی گذاشتیم؟

______________


یه سری کلیشه جات نوستالژی گونه؛

درس بخون، دکتر شی.

درس بخون، مهندس شی.

..

[عه راست میگفتن]

و وقتی رسیدی به بیست و هشت...

و وقتی رسیدی به سی و پنج...

چی بدست آوردی؟

چیو داری؟ که بگی((دستمریزاد به خودم!شب نخوابیدم،تا سه روز قیافه ام عین پاندا بود،پوستم چسبید به استخونم، حالا اینجام...با افتخار.و قراره گنج بزرگی رو برای ابد توی" دنیا" باقی بذارم.))-----فکرش آرامش بخشه تمام استرس هامه.