پـ 1:

تلاش من برای راحت زندگی کردن ختم شد به پاک کردن تلگرام.

وسوسه ی تموم نشدنیِ برگشت به سه سال پیش،زمانی که این ماسماسک متفکر رو نداشتم،توی من چند وقته زبونه میکشه.

وسوسه خلاص شدن از بند دختریتم،از بندِ "ذهن"ـِ جا مونده من در سه سال پیش،از بند تنفس روزانه ای که انگار گاهی بی مصرف به نظرم میرسه...


اما در کمال تعجب،ضربان قلبم از بودنِ زیر بارون،دوست داشتن اونایی که گاهی حالم ازشون بهم میخوره، بالا میره.

پ 2:


کاش میشد مثل بازیگر ها زندگی کرد،

یکهو بلند شی و تصمیم بگیری یک ماه تمام نقش یک دخترِ تخسِ مزخرفِ خدانشناسِ وحشی را بازی کنی.

یکهو بشوی قسط نه ماهِ نداده، 


بعضی ها" هستیم" 

که زندگی مان نه با"⏩" کردن قشنگ میشود،نه با "⏪"،و نه با"pause" کردن.

باید ریسِت اش کرد...آنهم با تمام طلا جواهرات فِیکش...

راه حل دیگر؟

دیروزِ کذایی دلش خواست همه را جان من بیندازد.

از دخترعمه کوچیکه تا دوست خاک خورده.

فقط مانده درد دوایم عمو جان مـحمد.

نمیدانم کدام شهاب سنگ بی....  خورد بر سرش یکهو تصمیم گرفت ازین دیار بکند، برود.


من هنوز منتظر لاتاری زندگی ام 

...

لاتاری مونا که آمد. از موقعی که کارت سبزش را بالا بردند، اعتماد به زندگی اش خورد به سقف.

لاتاری من کی می آید؟

چرا گاهی فکر لعنتی این نیکوتین می اید در سرم، زنگ آرامش را میزند و در میرود؟


لعنت به پول،

لعنت به جنس،

لعنت به وسوسه،

لعنت به حسادت،

.

امیدوارانه تبرم را تیز میکنم هنوز