دلم که پر میشه،

انگار یه بمبی داره قلنبه میشه. 

دلم میخواد با همه اونایی که زخمم کردن دعوا کنم،دلم میخواد همه لیوانا و ظرفا رو بشکونم.دلم میخواد همه دنیا رو به آتیش بکشم.

ولی یه چیزی میگه،

"فقط یکم مونده.فقط یکم"

ازونجایی که افسردگی فصلی دارم،فکر میکردم این حالتهای "از نفس افتاده" ام مربوط به خزون و زمستونه.

اما میبینم که از عوارض بزرگ شدنه.

کاش بعد اون،

برم یه شهر دیگه 

تنهای تنها باشم.حداقل برای سه ماه.

بعد همه چیو جم میکنم و میرم اونجایی که سرنوشتمه.

+دلم فقط میخواست یه بار عمو محمدو امسال میدیدم.


اصن گور پدر هر کی و هر چی آدم رو غمگین میکنه.

لایف...


خدایا تشکر.